6 بهمن 1387
توسط: سیاوش

هایپریک ۱۷

داشتم در یکی از لحظه های پر لذت توی طبقه اول گلستان قدم می زدم که چهره ی یک زن به طور ناخودآگاه شبیه یک نوع سگ برام جلوه کرد .. خنده ام گرفت .. چند قدم برداشتم و نمی دونم خواسته یا ناخواسته شروع کردم به تبدیل چهره ی آدمها به انواع سگ ها .. اگه بدونید چقدر جذاب و متنوع و قشنگ شده بود ! و دیری نگذشت که سگ ها به انواع حیوانات بسته به ویژگیهای ظاهریشون در اومدند و من همراه یک موزیک فوق العاده با لبخندی بر لب ، چشمهایی آتشین ! پیچیده لای شال وسط یک باغ وحش متمدن قدم می زدم ... !  

و این بازی بعد از مدتی تغییر کرد و به محدود کردن تصویر آدمها به کادر چشمهاشون تبدیل شد. اگر بدونید چه تصویر عجیبی بود . هر چه که می دیدی چشمهای محصور در کادر مستطیلی بود و در پایان این ایده به ذهنم رفت و روی دیوار راهرو و در ویترین مغازه ها کادر چشم آدمهایی که در طول زندگیم دیدم و شناختم و برام مهم و پر رنگ تر بودن رو آویزون کردم و نگاشون می کردم ! خیلی خووووووب ببببوود !   

 

۱۰ دیماه ۸۷