X
تبلیغات
رایتل
10 فروردین 1388
توسط: سیاوش

هایپریک ۳۸

خیابون کارگر رو از سر جلال بر عکس و سر پایینی می دوم .. خیلی وقته انگار ندوییدم! بارون نم نم می باره .. کف زمین داره خیس میشه .. با موزیکی از Cold Play خاطره اون روزی رو که با هم همین مسیر رو خسته و کوفته با خنده طی می کردیم رو بر عکس مرور می کنم .. وضوح تصاویر و اتفاقات باور نکردنیه .. عکس العمل هامون به مغازه ها و اون مغازه آب میوه ای که واستادیم و یه چیزی خوردیم .. با اینکه از اوضاع بد جسمی و زود به نفس نفس افتادنم شاکیم ولی می خندم و یه حس خوبی دارم .. چند جا به خاطر سرعتم و لیزی زمین میرم تو بغل مردم و با تعویض پا رد میشم از کنارشون .. یک بازی ذهنی خنده داری تو ذهنم شکل می گیره .. اختیار چهره و حالات مردم رو در کنترل خود خواسته ای می گیرم و هر کدومو که می خوام به خنده میندازم .. بیشترش می کنم ، اونقدر که پیچ و تاب بخورن بعضی ها ! یا حواسشون نباشه و بخندن .. گاهی گریه ، گاهی خنده !! .. یکی رو مجبور به ایفای یک نقش تئاتری می کنم .. به یکی با همون سرعت نگاه می کنم و هوس می کنم 7-8 تا عطسه آبدار آبرو بر بکنه و می خندم بهش !! دیگه دارم دیوانه میشم و رد می کنم ! بازی انعطاف پذیر و بامزه ایه .. در آوردن لباس آدمها و خلق و تصور روابط جنسی شون .. هزار و یک ایده رو میشه روی این همه آدم پیاده کرد .. فقط کمی ذهن خلاق و سوژه ساز و با حوصله می خواد .. خلاصه یه جورایی با زبان بند آمده و صورت سیاه شده !! میرسم به نوید !

راستی چندی پیش احساس می کردم گنجایش مغزیم بیشتر شده ! در واقع یک خلاً در فضای مغزم احساس کردم که می خواستم پرش کنم ... با هر چیزی !! این چه معنی میده ؟!!