X
تبلیغات
رایتل
14 فروردین 1388
توسط: سیاوش

هایپریک ۳۹

یادتونه متنی نوشته بودم در مورد اینکه اگر این هایپریک نوشتن ها تبدیل به کار بشن چه تبعاتی تحمیل میشه به فضاش و ... اینبار به آرمان یه ایده دادم که تصور کن ما دو تا وبلاگ داریم و برای جلب نظر خوانندگانمون هربار سعی می کنیم که هر کس هایپریک های خفن تر و ناب تری بزنه .. اون وقت فاز کل کل پیش میاد و حتی روی فازهای خوب همدیگه از قصد نویز میندازیم و فاز ان میدیم و ... چقدر خندیدیم با تصویر کردن حالات دو طرف در این تقابل ! یاد اون انیمیشن پیکسار افتادم .. همون کل کل دو تا نوازنده در میدون اصلی شهر برای بهتر نواختن و گرفتن یک سکه ی دختر بچه ای که ...

حالا که از فاز خنده گفتم که یکی از دوست داشتنی ترین و باحال ترین فازهای هایپریه یادم افتاد که از شبی بگم که دو نفری تو اون هوای سرد بهمن ماه بود یا اسفند ، ساعت 2-3 صبح تو خیابونها قدم می زدیم و تابلوی یک نوشت افزار فروشی ! چه سوژه ی خنده ای شد برامون .. دوباره گفتنش اصلاً اون لذت رو نداره ولی جریان این بود که از صبح قرار بود یه خودکار سفارشی به رنگ خاصی بخریم که نشده بود . شروع و شکل گیری پله به پله ش جالبترش می کرد . اول تابلو رو دیدیم .. بعد با خنده یکی از هدفون هامونو برداشتیم و گفتیم بریم زنگ بزنیم مثلاً که ( این یک جمله رو که بعدها هی تکرار میشد با صدای خاصی که مختص یه آدم خنگ و سمج و مصمم بود می گفتیم که توی این متون بی جان و بی آوا نمیشه ساختش ! ) آقا ! این مغازه مال شماست ؟ و به ساعت نگاه کردیم و اون سکوت .. و قصه رو ادامه دادیم که طرف ( نیاز به شخصیت پردازیشه تا خوب بتونید طرف رو تصور کنید ) دونه دونه ی زنگها رو میزنه و همه رو از خواب بیدار می کنه با اون صدای خروسک گرفته ی مسخره ش و اون بی خیالیش که متوجه نبود چکار داره می کنه و ... اون هم به خاطر یه دونه خودکار صورتی !! خلاصه هر کی بیدار دم پنجره نشسته بود دو تا پسر خوشحال رو دیده که نیمه های شب قدم می زدند و آهنگ گوش می کردند و قاه قاه و از ته دل می خندیدند ... یاد یه کاراکتر خیالی کمیک دیگه ای افتادم که وقتهایی که پنهانی دم پنجره سیگار می کشیدیم به عنوان یک همسایه ی خنگ ِ دست و پا چلفتی ساخته بودیمش . شکل گیری هویتش و داستان های متعددی که هر بار بر حسب اتفاق ایجاد می شدند و رابطه ش با زنش که از گند زدن های این مرد بی عرضه ی همیشه هیجان زده کلافه شده بود و نوع برخوردهای ما باهاش و اشتباهات خنده دارش که بیشتر به خاطر خیرخواهیش اتفاق می افتاد و دزد و آتش و ... جزئیات داستانی بامزه ایه که هر کدومشون شرف داره به صد تا از این مزخرفات و اراجیف مبتذل تلویزیونی که اکثراً هر شب دارند می بلعند !! بگذریم!

راستی چه هایپریه این شاملو .. توی هایپری باور کنید درک دیگری ازش خواهید داشت و مبهوت قدرت این مرد می مونید ! چه زیبا و با شکوه بافتار ساده ی فضای ذهنیمو به سخره می گیره !!